خلوت تنهایی
یه عصر پنج شنبه ای دیگه هم اومد و من هم تنها تو این اتاق تاریک
میشه ساکت و آروم یه جا نشست و خوب فکر کرد به گذشته ، به حال و آینده
به اتفاقاتی که افتاده
این طور مواقع نوشتن برام بهترین لذته
به نوشتن خیلی علاقه دارم ولی هر دفعه اومدم اون چیزی که درونم هست و خواستم بیرون بریزم نمی دونم چرا نتونستم این کار رو بکنم .
می خوام وبلاگم خارج از زندگیم باشه
می خوام اینجا خلوت تنهاییم باشه می خوام اون چیزی که تو دلم می گذره اینجا نوشته بشه
تو زندگیم هر وقت به یکی دل بستم از دستش دادم . خیلی سخت صمیمی میشم . ولی وقتی صمیمی بشم تا بی نهایت اعتماد می کنم
هر بارش هم هزار بار به خودم و دل خودم لعنت گفتم که چرا جلوی خودمو نگرفتم . چرا این همه دل بستم
ولی انگاری هیچی حالیش نیست
اتفاقاتی که 7 سال پیش برام افتاد و منو داغونم کرد
حالا هم حس می کنم داره همون اتفاقات می افته
نمی دونم شاید دارم تنبیه میشم
گاهی اوقات یه اتفاقاتی برای آدم می افته که اصلا انتظارش رو نداره
گاهی اوقات آدما در اوج شلوغی در اوج تنهایشون هستن
این مواقع هست وجود یه همفکر ، همدم ، همدرد ، همراه ، ... پیدا میشه و فکر می کنی که یک عمر منتظرش بودی و یه پیوند دوستی باهاش می بندی که هیچ وقت ازش دور نمیشی
اما
بعدش میبینی همه حرفا ، همه اینها انگار یه سراب بیشتر نبود ...
کاش من همیشه اشتباه کنم